انگار کسی مرا صدا زد !

ساعت 6:56 روز جمعه 26 آبان ماه سال 1385 هجری شمسی ... و من الان پس از قرنی تصمیم گرفتم که وبلاگ بنویسم ، ولی نمی دونم چی بنویسم ؟! حتی حرف خاصی هم ندارم ! حتی بی کار هم نیستم که بگم از سر بی کاری تصمیم به نوشتن وبلاگ کردم ! شاید فقط یه چیز باعث شد که بنویسم - البته چرت و پرت - و اون یه مشت خاطره دور بود ، دلم یه کم براشون تنگ شد ، یه کم دلم براشون سوخت ، یه کم برای خودم دلتنگ شدم ، یه کم برای امیر حتی .. امیر ! تو چی ؟ دلتنگ اون وقتا نشدی ؟ .... داره درس می خونه ، حواسش به من نیست .
کم کم کم کم ، من 4 سال و 10 ماه از اولین باری که وبلاگ نوشتم بزرگتر شدم ، کم عمری نیستا ، میشه یک پنجم زندگیم . و تو این مدت خیلی چیزها عوض شده ، اما خودم هنوز هیچ تغییری ... امممم نه ! خودم هم عوض شدم ، یه کم البته ! شایدم بیشتر . 
گفتم که حرفی ندارم ، روزهام نسبتا مفید می گذره ، از ترس اینکه مثل بقیه اسیر روزمره گی نشم ، هر روزم به قدر کافی پره ، که البته از همشون لذت هم می برم : 3 روز و نیم تدریس  ، روزهای زوج کلاس ورزش ، هر روز کلاس زبان و به مقدار لازم و کافی کدبانو گری و همسر داری ! البته خود این هم شاید یه جور روز مره گی باشه . نمی دونم !


حرفی نیست دیگه ، بی مقدمه یا با مقدمه باید رفت . 

/ 17 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرضيه

آخی.. يه دفعه ياد اون وقتا افتادم. عجب فعالی بودی در زمينه ی وبلاگ نويسی. مامان وبلاگ نويسا ! يادته ؟! هر چی بعدهای مختلف زندگی بيشتر می شه ، اشتياقات گذشته ی آدمم کمرنگ تر می شه. اون از فاطمه که ديگه فکر نکنم رنگ وبلاگشم يادش باشه. اون از تو که يه سال از آخرين آپت می گذره. حتی زهرا هم ديگه شور گذشته رو نداره. منم که فازم عوض شده و ارادتم رو به پرشين بلاگ از دست دادم.يادته شما ها قول می دادين که اگه عروسی کنين بازم مثل قبلتون جمع ۴ تايی رو کنار نمی دارين؟ حالا منو زری ۲ تايی جای شما ها رو خالی می کنيم.

گلبانگ سحر

سلام...خداوندا نثار دل من اميد ديدار توست< بهار جان من در مرغزار وصال توست

کيميا

سلام چه عجب شما هم بالاخره نوشتيد ؟من عکس فاطمه خانم بچه دختر عموتون رو ديدم يه لحظه فکر کردم نکنه شما مامان شدين :)) ايشااله قدش برای خانوادش پر خير و برکت باشه.چی ميکيند ؟درس ميخونيد يا نه ؟آقاتون خوبن؟می بينم که همه دلشون برای قديم ها يه جورايی تنگ شده...خوش باشيد و سلامت

غزاله

سلام نميدونستم مامان شدی . تبريک ميگم. اينارو که گفتی معنيش مفيد بودن بود نه روزمرگی ! موفق باشی

س.م.

فقط من ميدونم چی ميگی... چون منم دلم خيلی تنگ شده و نميدونم چرا! نميدونم برای چی!... هيچ چيز تو دنيا از <زندگی> عجيب تر نيست! يعنی برميگردن؟

زينب

غزاله جون من مامان نشدم ! اشتباه برداشت کردی

پرهام

۴ سال و ده ماه... من هم دارم ۴ سال می شوم... عمر... دقت کردی، که چقدر روزهایمان را سخت فرض می کرده ایم... بعد از هفتاد سال... می ترسم که نگاه کنم، که بابت روزهایی که سخت نبودند و سخت می دیدیمشان، دستانمان خالی مانده است... و ما فقط پر از هوس روزهایی که کمی نا سخت تر بودند، تمام این روزها را نفس زدیم و دویده ایم...

ghoghnooso atash

be yade oon rooza o on khaterhaye hamon roozaye avale weblog nevisi omadamo sar zadam.movafagh bashi

من شما را صدا زدم

من شما را صدا زدم