وداع می کنم با تو - ای خانه کوچکم -

انگار همون سه سال و نیم پیشه. من و مامان و زهرا داریم با ذوق کاروتون ها رو باز می کنیم، هر کدوم برای چیدن اسباب ها یه نظر می دیم ، آخر سر یه جایی می ذاریم که تا فرداش صد بار جاش عوض میشه . خاله ها هم هستند، هر روز یکیشون می آد کمک. بابا و امیر هم هستند، خونه هر روز خونه تر میشه، تا بلاخره میشه خونه ما . خونه من و امیر .. خونه ای که روز به روز ما رو به هم نزدیک تر کرد ، نفسهامون دیگه یکی شد، لحظه هامون ،آرزوهامونم ، خاطراتمونم ، همه یکی شدند.از همین جا شروع کردیم ، همین جایی که با تمام وجودم دوسش دارم ، خودشو ، خاطراتشو و نفس تمام کسانی که توی این خونه مونده و من حسش می کنم.

 ... و عشق تو بابا ، مامان ، اگر نبود ، این خونه نبود و اگر بود دیگه خونه رویایی من نبود .. خوشحالم که دارمتون، هر جا که باشم!

راستی مادر بزرگ، هنوز وقتی می خوام آش بپزم ، وقتی دست می کنم تو شیشه نخود و لوبیا، انگار حرارت دستاتو حس می کنم که با عشق اینا رو پاک می کردی و می ریختی تو شیشه. دستت برکت داشت ،هنوز تموم نشدند، هنوز هستند تا من با دیدنشون یاد لبخند قشنگت بیفتم و برات فاتحه بخونم. یادته اومدی خونم برای نهار ، همون یه بار بود اما یادمه، بالای میز نشسته بودی، سوپمو دوست داشتی ، چون توش فلفل دلمه ای داشت . بعد از اون همیشه آرزو کردم که یه بار دیگه بیای خونم و برات همون سوپو درست کنم ... اما دیگه هر گز نیامدی...

چقدر ما راحت دل می بندیم ، حتی به یه چیز کوچک ، مثل یه خونه کوچیک!

انگار همون سه سال و نیم پیشه! همه چیز توی کارتون و انگار هنوز هیچ کدومشون باز نشده .

می رم دوباره یه نگار میندازم ... نه! سه سال و نیم پیش نیست ، دیگه هیچ چیز نو نیست، همه انگار کهنه شدند ،پیر شدند ، آره ! از همه چیز عمری گذشته ، عمری دقیقا به اندازه سه سال و نیم!

/ 33 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سایموند

سلام بار دیگر توفیق الهی نصیب من شد و این بار عازم سفر حج هستم. فرض است که در این راه بی بازگشت، با حلالیت طلبی از دوستان، بار خود را سبک تر کنم. حلالم کنید و دعا که معرفت و لیاقتش را بدرقه راهم کنند.

سارا

کجایی خانم؟ بنویس دیگه

سارا

قبل تر ها هر از گاهی می اومدی و می نوشتی... خونه قدیمیت رو ترک کردی این خونه رو هم فراموش کردی؟

سارا

سلام خانومی.. سال نو مبارک. بابا چه عجب. بنده نوازی کردی... معلوم هست کجایی؟ خیلی خوشحال شدم وقتی کامنتت رو دیدم . امیدوارم حوادثی که ازش حرف زدی حوادث خوب بوده باشن... کاش می نوشتی....

زهرا

الان چقدر دلم خواست که مادر بزرگ بیاد خونم و براش سوپ درست کنم!

یوسف

کاش هنوز اینجا مطلبی خواندنی پیدا می شد... به امیر ما سلام برسونین بگین مشتاق دیداریم ... کی خوشحالمون می کنین؟ ما که چشمامون به در خشکید.... دیده بان برج مینو

پروا

وایی زینبی چطوری . منم کلی دلم برات تنگ شده . خوبی؟ من دو هفته دیگه امتحاندارم . بعدش با هم قرار بذاریم ببینیم همو.ماچ