ناگفته هاي زينب

پنجشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٩
...و سال 89، سال محمد امین

انگار این وبلاگ هر سال فقط یک نوشته جدید داره و امسال، سال ٨٩، تنها نوشته این وبلاگ برای توه. محمد امین من یک ماهگیت مبارک.

عزیز مامان خوشحالم که اومدی و توی این فصل سرما زندگی ما رو گرمتر کردی. خوشحالم که اومدی و با نفس هات، به هر نفسم معنا دادی.

سپاس تو را، ای خالق زیبایی ها..

 

 

 

زينب

یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۸
دیشب 21 آذر 88

دیشب زهرا به خانه بخت رفت. همان خانه بخت که باید با لباس سفید بروی و بعد از 120 سال، با لباس سفید بیرون بیایی.

دیشب من خواهر عروس بودم، تنها نقشی که در این روزها بازی می کردم و می کنم و چقدر این نقشم را دوست داشتم و دارم.

مامان و بابا ... نمی دانم. شاد بودند، اما بزرگی غمی را می شد فهمید از نگاهشان. و این فکر را  "که چقدر خانه خلوت می شود" .

مامان و بابا دوباره بعد از 28 سال، عروس و داماد شده اند. دیشب دلم را می خواست غرق بوسه کنم این عروس و داماد را.

دیشب 21 آذر 88، روزهای تلخ 87 را شیرین کرد.

شکر تو را ای مهربان ترین مهربانان. 

زينب

شنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٧
وداع می کنم با تو - ای خانه کوچکم -

انگار همون سه سال و نیم پیشه. من و مامان و زهرا داریم با ذوق کاروتون ها رو باز می کنیم، هر کدوم برای چیدن اسباب ها یه نظر می دیم ، آخر سر یه جایی می ذاریم که تا فرداش صد بار جاش عوض میشه . خاله ها هم هستند، هر روز یکیشون می آد کمک. بابا و امیر هم هستند، خونه هر روز خونه تر میشه، تا بلاخره میشه خونه ما . خونه من و امیر .. خونه ای که روز به روز ما رو به هم نزدیک تر کرد ، نفسهامون دیگه یکی شد، لحظه هامون ،آرزوهامونم ، خاطراتمونم ، همه یکی شدند.از همین جا شروع کردیم ، همین جایی که با تمام وجودم دوسش دارم ، خودشو ، خاطراتشو و نفس تمام کسانی که توی این خونه مونده و من حسش می کنم.

 ... و عشق تو بابا ، مامان ، اگر نبود ، این خونه نبود و اگر بود دیگه خونه رویایی من نبود .. خوشحالم که دارمتون، هر جا که باشم!

راستی مادر بزرگ، هنوز وقتی می خوام آش بپزم ، وقتی دست می کنم تو شیشه نخود و لوبیا، انگار حرارت دستاتو حس می کنم که با عشق اینا رو پاک می کردی و می ریختی تو شیشه. دستت برکت داشت ،هنوز تموم نشدند، هنوز هستند تا من با دیدنشون یاد لبخند قشنگت بیفتم و برات فاتحه بخونم. یادته اومدی خونم برای نهار ، همون یه بار بود اما یادمه، بالای میز نشسته بودی، سوپمو دوست داشتی ، چون توش فلفل دلمه ای داشت . بعد از اون همیشه آرزو کردم که یه بار دیگه بیای خونم و برات همون سوپو درست کنم ... اما دیگه هر گز نیامدی...

چقدر ما راحت دل می بندیم ، حتی به یه چیز کوچک ، مثل یه خونه کوچیک!

انگار همون سه سال و نیم پیشه! همه چیز توی کارتون و انگار هنوز هیچ کدومشون باز نشده .

می رم دوباره یه نگار میندازم ... نه! سه سال و نیم پیش نیست ، دیگه هیچ چیز نو نیست، همه انگار کهنه شدند ،پیر شدند ، آره ! از همه چیز عمری گذشته ، عمری دقیقا به اندازه سه سال و نیم!

زينب

شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٦
ساعتها آواز جديد می خوانند.
  • حس خوبی دارم! مثل روزهايی که برای هر روزش منتظر يه اتفاق تازه ای. مثل روزهايی که برای فرداش خوشحالي، اما خيلی از فرداش خبر نداري، اما خوشحال تری که دوباره نبايد مثل ديروز، فردا رو سپری کنی! خوشحالم ، چون هم می دونم و هم نمی دونم که قراره چی بشه ولی باز خوشحال ترم چون می دونم می خوام چی کار کنم!

 

  • مدتيه که هوا تميز شده! احساس می کنم راحت تر نفس می کشم! چقدر خوبه وقتی بيشتر خانوم خونه باشی و کمتر خانوم کار و پول و دغدغه و ... يه روز آرزوم کار کردن بود و امروز همه خوشحاليم برای اينه که کمتر کار می کنم و بيشتر برای خودمم! راستي، کِی بايد از زندگی راضی بود؟ وقتی برای ديگران مفيدی و گاهی هم مورد تشويق قرار می گيري، يا وقتی .... اممم نمی دونم شايد خودخواهی باشه، اما من اون نقطه چين ها رو ترجيح می دم!

 

  • بدم نمی آد حداقل هفته ای يه بار بنويسم، اما نمی دونم چرا نميشه!
زينب

سه‌شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٥
يلدا بازی يا يه بازی ديگه

خوب خيلی هم دير نشده . امروز تازه ۱۹ ام و جناب سکرتر فقط ۳ روزه که اون مطلب رو نوشته . البته من پيشنهاد می کنم که اسم يلدا بازی رو از روش برداريم . اون وقت ديگه مردگان وبلاگی استرس فاصله از شب يلدا رو هم ندارند .

اهممم ..

بنده زينب از جمع مردگان وبلاگی برای حفظ آبرو و به دعوت جناب سکرتر ۵ نکته رو ذکر می کنم و البته همه بی ربط :

۱.  وقتی بچه ها ی کلاسم برای دستشويی رفتن اجازه می گيرند ، حتما بهشون اجازه می دم ، حتی اگه فقط ۵ ثانيه به زنگ تفريح مونده باشه .

۲.با اینکه الان اصلا به قیافم نمی آد اما یکی از بزرگترین آرزوهام ادامه تحصیله ، در حال حاضر شدیدا طالب علم آموزی ام .

۳.. کلا خیلی ذوق نمی کنم . البته از بعد از دبیرستان . قبل از اون همیشه ذوق زده بودم

۴. حوصله حرف زدن با آدمايی که اعصاب ندارند رو ندارم . مخصوصا اگه همکار باشند !

۵. زندگی رو خيلی دوست دارم و لی هميشه دعا می کنم زودتر از همه عزيزام بميرم .

 

خوب من ۵ نفری رو دعوت می کنم که تقريبا محاله بنويسند ( به جز زهرا ) :

امير . فاطمه . محدثه . مخلص . زهرا


زينب

جمعه ٢٦ آبان ،۱۳۸٥
انگار کسی مرا صدا زد !

ساعت 6:56 روز جمعه 26 آبان ماه سال 1385 هجری شمسی ... و من الان پس از قرنی تصمیم گرفتم که وبلاگ بنویسم ، ولی نمی دونم چی بنویسم ؟! حتی حرف خاصی هم ندارم ! حتی بی کار هم نیستم که بگم از سر بی کاری تصمیم به نوشتن وبلاگ کردم ! شاید فقط یه چیز باعث شد که بنویسم - البته چرت و پرت - و اون یه مشت خاطره دور بود ، دلم یه کم براشون تنگ شد ، یه کم دلم براشون سوخت ، یه کم برای خودم دلتنگ شدم ، یه کم برای امیر حتی .. امیر ! تو چی ؟ دلتنگ اون وقتا نشدی ؟ .... داره درس می خونه ، حواسش به من نیست .
کم کم کم کم ، من 4 سال و 10 ماه از اولین باری که وبلاگ نوشتم بزرگتر شدم ، کم عمری نیستا ، میشه یک پنجم زندگیم . و تو این مدت خیلی چیزها عوض شده ، اما خودم هنوز هیچ تغییری ... امممم نه ! خودم هم عوض شدم ، یه کم البته ! شایدم بیشتر . 
گفتم که حرفی ندارم ، روزهام نسبتا مفید می گذره ، از ترس اینکه مثل بقیه اسیر روزمره گی نشم ، هر روزم به قدر کافی پره ، که البته از همشون لذت هم می برم : 3 روز و نیم تدریس  ، روزهای زوج کلاس ورزش ، هر روز کلاس زبان و به مقدار لازم و کافی کدبانو گری و همسر داری ! البته خود این هم شاید یه جور روز مره گی باشه . نمی دونم !


حرفی نیست دیگه ، بی مقدمه یا با مقدمه باید رفت . 

زينب

چهارشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤
يک روز در خانه

امروز از اون روزهای انگشت شماریه که تو خونه موندم و مثل خیلی از خانوم های خونه ، دارم کد بانو گری می کنم .  احساس خوبیه ، اما به شرطی که همین جور انگشت شمار باشه و هر روز و هر روز تکرار نشه . چون 4 شنبه ها تعطیلم ، همیشه برای 4 شنبه ها 1000 جور برنامه می ریزم و همین باعث میشه که يک روز در خانه رو از دست بدم .

فرصت برنامه ریزی ندارم ، چون همه زمانهام پره و برای هر روز از قبل برنامه ریخته شده و من فقط باید اونها رو اجرا کنم .البته این کار ناراحتم نمی کنه ، چون می دونم اگه قرار بود خودم برنامه ای بریزم ، حتما بخش عمده ای رو به استراحت و تفریح و گذران وقت اختصاص می دادم . و حالا زمان داره نسبتا مفید می گذره  و من فقط باید سعی کنم این زمان رو از دست ندم .

همیشه تحولات در زندگی ذره ذره رخ می ده ، اما تو یک دفعه به این تحولات پی می بری ، اونم زمانی که هر روز و هر روز و هر روزتو مرور کنی و همین جور به عقب و عقب تر برگردی و اونوقت می بینی چقدر همه چیز تغییر کرده و گاه اراده تو نقش داشته و گاهی هم تو هیچ نقشی در این تحولات نداشتی .

 

وقتی بچه ها مشغول امتحان گروهی بودند ، شروع کردم به نوشتن ،به زبان یک معلم ، یک معلم در ابتدای کار و در انتهای سال . گذر زمان رو بیشتر از قبل احساس کردم و همینطور خوشبختی رو .

 

 

زينب

سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۳
ناگفته های من ! سکوت را تجربه کن که من نيز آرامش در هياهو را تجربه می کنم .

 

همه جا سفيد .. پوشيده از برف .. تقريبا خالی از هيچ فکری ام و تنها لدت می برم از اين همه سفيدی و پاکی . وقتی ديگه دست و پام از شدت سرما هيچ حسی ندارند می آييم خونه ... امير با دستهای سر شده از سرمای برف ، رفته سراغ اينترنت .. هوس می کنم منم يه سری بزنم .. اول از همه اورکات .. خيلی خبری نيست ! .. مسنجر رو آنلاين می کنم .. خيلی وقته که اونجا هم خبری نیست ! ... بی خيال !

تصميم می گيرم دوباره نوبت رو بدم به امير .. اما نه ، می رم به وبلاگ های قديمی سر بزنم ، دوستايی که خيلی وقته ازشون بی خبرم ... و احساس می کنم چقدر دلم برای همشون تنگ شده ... بعد می آم اينجا ، ناگفته ها ! .. آخی دلم براش می سوزه .. يه زمان چقدر برای خودش مهم بود .. چقدر تحويلش می گرفتم ، چقدر بهش احترام می ذاشتم ... دلم بيشتر از قبل می سوزه !  .. می آم دوباره يه نگاهی بهش ميندازم .. يه نگاه از سر ترحم ... و شايد احترام ! يه نگاه محترمانه ... آره .. من هنوز به اينجا احترام می ذارم ... احترام به تمام نوشته هام .. به تمام خاطراتم .. به تمام دوستانم ... و به تمام گذشته ام .

 

زينب

شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۳
خنگولی

امشب اومدم گفتم مي خوام صميمي بنويسم ، دو سه خط نوشتم ، تلفن زنگ زد .. دوباره برگشتم ، رشته كلام پاره شده بود ، دوباره از اول .. يه چيزاي ديگه ، راجع به بهار و حس شاعرانه و عارفانه و ذوق هنري و .. اه اه چه بد شد . ctrl + A .. بازم از اول .. نخير !! هيچ جوره راه نداره .. يعني هيچي تراوش نمي كنه ..

زهرا مي آد .. يه ساعت گذشته .. يه نگاه به صفحه مانيتور: زينب ؟!؟! ... و من نا اميد : نشد !

دارم موسيقي قديمي گوش مي دم ، از اونجا كه داره بهم خيلي خوش مي گذره ، تصميم مي گيرم هر چي گوش مي دم بنويسم :

الهي من بشم دستمال دستت ... فداي اون دو تا چشماي مستت .... سر زلف پريشونت بگردم ... الهي من به قربونت بگردم ..

عجب والا بلايي ... عجب شيرين ادائي ... دريغ از تو ندارم ... اگر جونم بخواهي

خيلي چاله ميدونيه ، ولي داره خوش مي گذره .. يه چند وقتيه سليقه ام كجكي شده ، هر روز با يه چيز كيف مي كنم .

من ز تو دوري نتوانم ديگر ... جانم از تو صبوري تنوانم ديگر ... بيا حبيبم .. بيا طبيبم

صداي زهرا در اومده : بنويس ديگه ... و من با شادماني : دارم مي نويسم !

شمع و گل و پروانه ... يارُم مي و پيمانه ... بنشسته اند از شادي ... در بزم من مستانه .. مي خنده زد در جامم ... دنيا بُود بر كامم

يه نگاه به ساعت مي كنم ، شايد نزديك دو ساعته ! زهرا احتمالا منتظر يه مطلب پربار و فيلسوفانست ، طفلك خبر نداره من چه خنگولي نوشتم ... وبلاگم با اين مطلب چه زشت ميشه ... اممممم No Problem

زينب

شنبه ۱ فروردین ،۱۳۸۳
و بهار ..
بهار مي آيد .. مثل هر سال و هر سال دگر .
بزرگ مي شوي ... شبيه هر روز در گذر زمان .
زاده مي شوي .. مثل همان روز نخستين از مادر .

بهار مي آيد و تو در اوج كودكي و جواني و پيري ، دوباره زاده مي شوي .. و پاك چون ابتداي بودن ؟! ... - نمي دانم !
دلت تنگ مي شود .. تنگ تنگ .. و روشن . احساس مي كني از دورن رنگ طبيعت شده اي و از بيرون .. دريغ ، نمي شود ! و باز دلتنگ مي شوي .
بهار مي آيد .. آغوش باز مي كني .. از همه آنچه مي خواي در آغوش كشي ، تنها هوا را مي بلعي .. پر مي شوي .. و باز دلت تنگ مي شود .
بهار مي آيد ..و تو .. همچنان دلتنگ بهاري .
زينب

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]